امروز همون دو تا چشم سیاه که همیشه ازشون واسه گلای یاسم قصه می گفتم خودشونو یهو انداختن تون دامن بابا باغبون و خودتو دیگه باید بدونید که اون دو تا مروارید سیاه چه کردن با دل بابا ....
این شد که باغبون قصه یاسهای عاشق عزمشو جزم کرد و بار سفر رو بست تا به سفر دور و دراز بره و بعد از سالها انتظار دوباره چشماش رو روشنایی دیگه ببخشه ....

عزیزای گلم بیشتر از این چیزی نمی گم تا وقتی زمان وصال رسید و گل و پروانه به هم رسیدن شادی وصل رو براتون توصیف کنم .... پس تا وصل یک چشم بهم زدن .... یا حق و حکایت همچنان باقیست
تولدم مبارک...............![]()
امروز بابا باغبون از در کلبه یاسهای عاشق تا اینجا رو یه نفس دویده تا داد بزنه دنیا چقدر قشنگه وقتی بارون می زنه ... یه بارون پاییزی... یه هوای ابری توی یه دل متولد ماه مهر .....
درست نگاه کنی کنارت ایستاده است، درست نگاه کنی با تو حرف می زند با تنپوش زرد ونارنجی همیشگی اش با نسیم ملایم خنکای اش با قصه ای پر از رفتن امده است .
پاییز را می گویم،هوای امدن من، هوای امدن پاییز، هوای امدن مهر و قصه خزان، ریزش برگ ها و سرو صدای کوچه های سکوت زده.حالا که دوباره لباس کودکان نو می شود، ببین که درختها چطور برهنه می شوند ببین که اسمان دلش دوباره گرفته است ولی نگو که پا قدم من بود دلم می گیرد .

شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟ 
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم
آسوده تر از پرواز پروانه ها ...
انگار نه انگار... بوته های سرخ نگاه تو بود که مرا از درون خویش به سوی آسمان آواره کرد...
می دانی این شبها بر من چه می گذرد؟
لبریزم از بیهودگی حرفهای گم شده ام ...
منی که از واژه ها تسبیح نگاه تو می گفتم ...
و حالا در این نبودن های باران ... چه سخت می توان کشید نفس های بودن را ...
آلوده ست آسمان شهرم از غبار دلتنگی ...
و باز در تاب بی تاب آینه ها و سحر سپید خاطره ها ...
می جویم لبخند ترک خورده ی غروب بی دل را ...
تا آسان های کلمات را پیدا کنم ...
برای نوشتن سوره های تنهایی ...
و چیدن شعر در هزار توی بی بازگشت بی اعتنایی دستانت ...
برای عصرانه ای با تو بودن ...
لبریز نان و ریحان و آرزو...
سجاده ی گلدار دعا و...
فال حافظ و نم نم نگاه آشنایمان...
دیگر حرفهایم بوی شعر نمی دهند...
خوب می دانی چرا
دعاها و حرفا را امشب بايد بزني؛ ملائكه به كسي كه شب قدر جا ميماند، ميخندند و ميگويند تو اين حرفها را بايد شب قدر ميگفتي.
اينكه فردا از كنار شما چه ماشينهايي عبور كند و يا چه رفقايي را در همسايگي درس و زندگي پيدا كنيد؛ با چه كساني مواجه شويد كه با شما مهربان برخورد كنند يا نامهربان،و يا اينكه توجه شما به چه چيزايي به جلب شود؛ اينها هيچ كدام تصادفي نيست. حتي اينكه هنگامه صبح و در مسير به حديث روي ديوار توجه كند. يا فكر كردن در خصوص تاثير مثبت يا منفي بودن مطلبي كه بنا داريم با دوستان خود در ميان بگذاريم. اينها همه مقدراتي است كه از قبل تعيين شده و بر اساس حكمت خداوند متعال متناسب با شخصيت و زندگي، دارايي هاي دروني و بيروني، براي ما تنظيم ميشود.
قدر مقدرات را كسي مي داند كه بفهمد هيچ وقت تصادفي زندگي نكرده و نخواهد كرد. مقدرات براي كسي مهم است كه فقط اتفاق هاي مهم را جز مقدرات ندانسته و تمام جزئيات زندگي رو جزء مقدرات زندگي خودش حساب كند.
متاسفانه خيلي ها به مقدرات خود، اهميت نمي دهند و در محضر خداوند عالميان التماس نمي كنند؛ چون زندگي را مثل سنگي كه از بالاي كوه رها شده و تصادفا حركتي نامعلوم دارد تا به مقصد برسد، تصور مي كنند در حالي كه اين طور نيست.
يك لقمه نان و يك قطره آب شما مقدر هست.
تمام قطرات آبها و غذاهايي كه انسان استفاده مي كند منظم است. نمي شود قطره هاي آب بلا تكليف بماند. بايد روش دستور صادر شود.
ذرات عالم هستي نمي توانند بدون تكليف باشند.
اضافه كنيد ذرات اكسيژن و هوايي كه تنفس مي كنيم، لحظه هاي سلامتي و لحظه هاي دردي كه با آنها مواجه مي شويم. آروم و خرامان در حال راه رفتني، ناگهان پات مي خوره گوشه ديوار درد ميگيره؛ اينها اتفاق هايي است كه همه از قبل براي تو طراحي شده است و وقتي مي گويند شب تعيين مقدرات است، يعني چنين شب باعظمتي.
تو يه لحظه، امشب خدا مقدرات سال آينده شما رو تنظيم ميكند. وقتي مقدرات را تنظيم كرد، در طول سال هر چه ميخواهي دست و پا بزني، دست و پا بزن كه ديگر فايده ندارد. محدوده آزادي شما در سال آينده تحت سيطره مقدرات شماست. يعني اول مقدرات معين مي شود بعد حيطه آزادي و اراده شما را مشخص مي كنند.
اگر فلان كار را انجام دهد يا اگر دعا بخواند يا اگر كار خير انجام دهد يا اگر كسب روزي حلال كند، ارزشي بيش از قبل خواهد يافت.
لا جبر ولا تفويض و لكن امر بين امرين. الان و در شب قدر آن قسمت جبري زندگي ما مشخص مي شود. شما براي اينكه بتوانيد خوب زندگي كنيد؛ اين طور از خدا بخواهيد كه خدايا ! اون قسمت مقدرات زندگي منو طوري تنظيم بكن تا بندگي تو برام راحت باشه، تا زندگي براي من راحت باشه. بعضي ها به خاطر دنياي خود از مقدرات الهي مي ترسند و هيبت امشب، آنها را فرا مي گيرد در حالي كه بعضي به خاطر آخرت خود امشب به درگاه ايزد يكتا پناه مي برند.
مي دونم هر چي هست تو قلم امشبه.
اگر تنبلي مي كنيم براي عبادت، خدايا مي دوني كه من ضعف دارم، خدايا سال آينده را براي من طوري بنويس كه اين تنبلي من نابود شود. اين دعاها و حرفا را امشب بايد بزني!! نه فردا و پس فردا و بعد از ماه رمضان. آن موقع مقدرات تو بسته و تمام شده. ملائكه به چنين شخصي مي خندند و مي گويند تو اين حرف ها را بايد شب قدر مي گفتي. بعضي ها اصلا حواسشون نيست كه لحظه لحظه زندگيشون طراحي شده از طرف خداست. براي خدا هم اين مقدوره كه لحظه لحظه زندگي همه را مشخص و بعد همه را رها كند تا زندگي كنند!!
پسري دوچرخه سوار است، صبح با ماشيني تصادف مي كند. پاي پسرك صدمه مي بيند. به بيمارستان منتقل مي شود. گويي خدا اين وسط براي بيست نفر برنامه ريزي كرده.
اول اين پسرك كه فلان جرم را انجام داده بود من خواستم اين چوب را بخورد.
راننده ماشين براي ماشين خود صدقه نداده بود، ديگري حسد كرد نسبت به راننده و اين بايد در اثر اين حسادت ها و تعامل ها و قوانيني كه خدا بين آدم ها گذاشته اين لطمه رو ببيند تا حالش جا بياد.
پدر پسر بايد در جايي مالش را انفاق مي كرد، انفاق نكرد و اين جوري حالا مي ريزه تو جوب آب.
مادر پسر، بچه ي همسايه را سرزنش كرد و دل مادر آن بچه شكست و حالا نوبت دل سوزي اوست.
بقالي رو ميخواستم امتحانش كنم ببينم وقتي كسي جلوي او به زمين بخورد چه طور دست گيري مي كند، چون پسر اين بقال قراره همين الان يه جاي ديگه زمين بخوره و بر اساس اين، اون جا را تصميم بگيرم.
چه كسي ميبره درمانگاه. براي اون هم يه حساب مفصل جداگانه.
براي تمام كادر بيمارستان هم يه حسابي هست سر همين قصه.
آخر مايي كه تمام لحظات زندگيمون دست خداست و اين قدر بيچاره ي خدا هستيم، امشب مي توانيم پلك روي هم بگذاريم؟ به ما مي گويند امشب قراره همه چيز مقدر شود؛ آدم اصلا تا صبح ماته كه كاري از او بر نمياد جز اينكه بياد در خونه خدا ببينه چه تصميمي مي خوان براش بگيرن. اگه كسي توجه به تقدير پيدا كنه با همين انگيزه مياد در خونه خدا كه بفهمه خدا چه تصميمي مي خواد براش بگيره !!!
تازه بعضي از اين تقديرايي كه براي ما نوشته مي شه در تمامي عمر ما تاثير گذاره. بعضي از اتفاقات، سال آينده براي شما خواهد افتاد و با همين يك امضا كه در شب قدر براي شما مي كنند تمام عمر شما تحت الشعاع قرار ميگيره. امشب دستاتو بالا ببر و سر آن اتفاقات، تاثير بگذار و كل عمرت را تحت الشعاع قرار بده .
براي بعضيها هم امشب مينويسند، سال آخر عمر شريف اوست.
حالا ببينيد خدا امشب چه كار ميكند. خدا امشب براي بعضي از رفقاي خودش تصميم ميگره ، اين رفيق منه اگه زياد بهش پول بديم مي ترسم خراب بشه. يه مقدار تنگي براش بگيرد، من نمي خوام اين رفيقم خراب بشه.
براي اين يكي رفيقم امكانات بنويسيد چون اگه تو تنگي قرار بگيره از در خونه من دور مي شه.
براي اون يكي يه سفر كربلا بنويسيد. ديديد امسال چه جوري محرم آمد در خونه من.
برا اين يكي يه سفر حج بنويسد. امسال مي خوام اونجا ببينمش.
آيا خدا اين تصميما رو بي حساب ميگيره ؟
نه امشب خدا بخواد از هر كي انتقام بگيره، مي گيره و به هر كي بخواد مهرباني كنه امشب مي كنه.
شب قدره ديگه...
حالا چرا خدا اين تصميما رو ساليانه مي گيره؟ چون سال به سال منتظر اعمال تو مي مونه ببينه تو امسال چه كار مي كني و بر اساس كارايي كه انجام مي دهي سال آينده ات را تنظيم مي كنه.
در گذشته چه كار كردي؟ سال بعد را خدا بر اساس سال قبل مي نويسه. حالا بريم درخونه خدا. به علي مرتضي قسم بديم . خدايا قصور ها و لغزش هاي گذشته ما را در نظر نگير . العفو...العفو.
به طواف كعبه رفتم به درون رهم ندادند
كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي؟
ما دوتا نگراني امشب داريم.
يكي اينكه خدا با گذشته ما چه كار مي كنه . دوم اين كه خدا با آينده ما چه كار خواهد كرد.
خدايا امشب مي دوني چرا آمدم در خونه تو و ذكر مي گم، آخه امشب مي خواي مقدرات من را رقم بزني. من از روي ترس به تو پناه آوردم. آمدم ذكر تو بگم كه آروم بشم كه الا بذكر الله تطمئن القلوب.
اصلا اگر اشك كسي هم جاري نشد عيب نداره. مي گه خدا من از نگراني زبانم بند آمده و اشكام خشك شده. فقط تا صبح در اثر اين دو نگراني در درگاه تو مي ايستم و منتظر لطفت مي مونم ... براي بعضي ها امشب آخرتشون را هم رقم مي زنه. خدا مي گه امشب برا اين يه كاري كنيد كه از در خونه من بره. ديگه نمي خوام ببينمش. سال گذشته يه كار زشتي انجام داد كه امكان نداره ببخشم. بنويسيد كه از در خونه من دور و دورتر بشه.
معمولا هم اين مقدراتي كه هست هيچ دستي نمي خوره. يه گوشه هايي از اون رو مي شه تغيير داد اما يا با يك جنايت بزرگ يا به يك عبادت خيلي بزرگ مي شه گوشه هايي از اين مقدرات رو تغيير داد. اما ما معمولا زندگي عادي خودمون را داريم و هر چي برامون بنويسن همونه... .
امسال يه معلم سخت گير براي اين بنده ام بگذاريد.
ملائكه وقتي دارند مي نويسند چون ما را مي شناسند مي گند خدا اين روفوزه مي شه با اين معلم. اين طاقتشو نداره!!!
همه چيز امشب رقم مي خوره. تو فردا چي مي خواي بگي؟
حالا وقتي اين چيز ها رو به آدم بگن آدم مي تونه بخوابه؟
مياد پشت در خونه خدا مي ايسته وقتي مي گن برو استراحت كن، مي گه نمي تونم، نگرانم، اونجا دارند براي آينده من تصميم مي گيرند.
بعضي ها فكر مي كنند امشب شب گريه است؛ نه. اصلا تو بيا در خونه خدا فقط بايست. بگو خدا نمي توانم. سر به سجده بگذار تا صبح ناله بزن. نماز بخوان. راه برو. قرآن رو به سر بگير. بگو خدا نگرانم. خدا را به ائمه معصومين قسم بده.
به خودش قسمش بده......بك يا الله.....بمحمدٍ....بعلي.....
امشب عين صحراي محشر است. مي خواهند نتيجه اعمال ما را رقم بزنند. نتيجه اعمال سال گذشته ما را امشب رقم مي زنند و سال آينده ي ما را تعيين كنند. خب آدم نگران مي شه!
فقط فرقش با روز قيامت اين است كه آن جا ديگر نمي توني حرف بزني و امشب تا حرف بزني به دهن تو لجام آتشين نمي زنند.
"ابكي لخروجي من قبري عريانا ذليلا خائفا "
اما خدا امشب به ماگفته من يه طرف قصه ام و امام زمانم يه طرف قصه... تو هم بنده من بيا ببينم تو چي ميگي!! خدا آيا حرف من را امشب قبول ميكني؟
با تو حرف بزنم اين يك ساله جبران مي شه؟ مي فرمايد عزيز من تو بيا!! امشب براي تو به اندازه 80 سال عبادت مي نويسم. فقط بيا..
خدايا بيش از 80 سال عبادت كردن از پس يك سال گناه كردن بر نمياد؟ گفتي ليله القدر خير من الف شهر!
خدايا من امشب براي علي تو سينه مي زنم تو بگو اين بنده 80 سال براي علي من سينه زده. نه خدا گويا تو براي آمدن من در خونت دنبال بهانه بودي. به من اجازه صحبت دادي. ارزش امشب را براي من بالا بردي. منو تشويق به آمدن كردي!
قال موسى (عليه السلام):
الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال:
الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال:
الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر.
ترجمه:
خداوندا! مىخواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مىخواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مىخواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقهاى بدهد. گفتخداوندا! از درختان بهشت و از ميوههايش مىخواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مىخواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفتخداوندا خشنودى تو را مىخواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد
