تبليغاتX
ياسهاي عاشق

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام        ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام      بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود      حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود     حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است     دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است     بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد     حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد       حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق       گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق       حرف هاي دل ياسهاي عاشق و گوشهاي دل شما چه معجزه هايي ميكنه         به كلبه ياسهاي عاشق خوش اومدي

عاشقانه سرودن را از تو دارم اي سراپا همه عشق اي گل ياس

عشق من ! پاییز آمد مثل پار
باز هم ما باز ماندیم از بهار 
احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما
باید از فقدان گل ؛ خونجوش بود
در فراق یاس ؛ مشکی پوش بود
یاس بوی مهربانی می دهد
عطر دوران جوانی می دهد
یاسها یادآور پروانه اند
یاسها پیغمبران خانه اند
یاس ما را رو به پاکی می برد
رو به عشقی اشتراکی می برد
یاس در هر جا نوید آشتی ست
یاس دامان سپید آشتی ست
در شبان ما که شد خورشید ؟ یاس
بر لبان ما که می خندید ؟ یاس
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر می شود
راهی شبهای دیگر می شود
یاس مثل عطر پاک نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را آیینه ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند
یاس بوی حوض کوثر می دهد
عطر اخلاق پیمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می چکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
اشک می ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا ؛ گل یاس کبود
گریه ؛ آری گریه چون ابر چمن
بر کبود یاس و سرخ نسترن
این دل یاس است و روح یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
نیمه شب دزدانه باید در مغاک
ریخت بر روی گل خورشید ؛ خاک
یاس خوشبوی محمد داغ دید
صد فدک زخم از گل این باغ دید
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او آگاه نیست
گریه کن زیرا که گلها دیده اند
یاسهای مهربان کوچیده اند

 

شاعر: احمد عزیزی

 

سلام به همنفسای لحظه لحظه های تنهاییم

به عزیزای دلم که سخت می دونم ازدست باغبون یاسهای عاشق دلگیرن و این وسط گل های یاسم از همه بیشتر چرا که سنگدلانه ترکشون کرده بودم  هر چند که دیگه بابا باغبون به خاطر پیری و هزار تا دردسر دیگه توانایی گردوندن باغ گل یاسش رو نداشته ولی توی این مدت بیکار هم نبوده و دنبال چندتا از این اهل دلها بوده و تونسته که این بار با طرحی نو بیاد و فلک رو سقف بشکافه و بقیه اش رو نمیگم تا کم کم  بیایم و برسیم بهش که چه دوستای گلی تو این مدت پیدا کردم و قرار شده از این به بعد با هم دیگه باغ رو بگردونیم و اونا هم کمک دست بابا سید باشن انشاءالله ....

خوب از هر چی که بگذریم از ماتم یاسهای عاشق که نمی تونیم بگذریم که ماتم نشین یاس پیمبر هستن . گل یاسی که دستای مهربون پیامبر اونو توی دل مولای عشق کاشت و چقدر تلخ بود ذره ذره خشک شدن ریشه هاش اونم توی خاک مظلومیت علی و تاریخ هم از درد دل علی خبر ندارد که ......

نمی  دونم جدایی از گل یاسی که عطرش هر روز تو خونه دل می پیچیده و خون علی رو رنگین ترین خون عالم کرده چه کرد با علی ، فقط همینو می دونم که دیگه دستای علی که دسته پر قدر شمشیر رو توی جنگها آنچنان می گرفت، اینچنان دسته تابوت فاطمه اش رو گرفته که نه! بلکه که تابوت دستای علی رو گرفته و داره  اون رو کشون کشون به بقیع می بره برای                آخرین وداع .....

علی دستای لرزانش رو دور قامت رعنای گل یاسش حلقه می کنه و بعد از آخرین وداع بسوی قبر سرازیرش می کنه وای خدا علی چه کار کنه که اینجا هم مظلومه چرا که کسی نیست که جثه نحیف زهرایش  رو از دستش بگیره چکار کنه خدایا خودش به داخل قبر می رود ولی اینبار کسی نیست که بدن عزیزش رو بده به دستش ..... بار دیگه بیرون میاد و لی این بار دو تا دست شبیه دستای پیامبر از قبر بیرون میاد و خطاب به علی می گه علی جان این همون امانتی است که من در شب ازدواج دستش رو گذاشتم تو دستت ولی اون که بازویش ورم نکرده بود و صورتش نیلی نبود و پهلویش نشکسته بود ....

آره این بود مزد رسالت پیامبر که خوب جوابشو دادن این ناسزاوار مردم .... که زدن شاخه گل یاسش رو شکستن.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 4:33  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

سلام به همه عزيزاي دلم

نميدونم چرا از صبح هي دلم شور گلهاي ياسم رو ميزد همين بود كه سراسيمه خودمو به كلبه ياسهاي عاشق رسوندم و به محض ورود فهميدم راز اينهمه دلشوره چي بود! آره درست حدس زده بودم چشماي گلاي ياسم غرق خون بود و از فرط گريه ناله شون تو گلشون خفه شده بود منو ميگيد انگار تموم دنيا آوار شد رو سرم و دو دستي به سرم زدم و دويدم سمتشون بماند كه چقدر اشك ريختم و ناله زدم و داغم تازه شد نمي دونستم چرا و به چه دليل ولي طاقت ديدن اشكهاي معصومانه شون رو نداشتم . يكم كه آروم شدم سرمو برگردوندم به سمت آسمون كه از پنجره كلبه هميشه ديدني بود ولي اون چيزي كه مي ديدم برام باور- كردني نبود حالا مي توستم راز اين همه غم و اندوه رو بفهمم چرا كه آسمون سرخ سرخ بود و انگارچشمه خون خورشيد سر رفته بود و تموم آسمون رو سرخ كرده بود اينها كه چيزي نبود تازه ديدم كه دسته دسته فرشته هاي ملكوت بر سر و سينه زنان به طرف نينوا ميرفتند و اين وسط سيل تسليت بود كه روانه  آستان جانان ميشد و اينجا بود كه يادم به چهل گردش خورشيد افتاد و اون روز سياه سرخ كه گل ياس حقيقي عالم رو به عزاي غنچه هاي ناشكفته پرپرش  نشوند و امروز درست چهل جهان ماتم، چهل دنيا سوگ، چهل منزل اسيري،و چهل شيون فرياد تشنگي ازش ميگذره .

آره عزيزاي دلم ، مهموناي كلبه ياسهاي عاشق امروز دل حضرت زهرا (س) واسه غريبي  بانويي پرپره كه بعد از اون همه داغ و اسيري و محنت ، اين بار اومده با برادر درد دل كنه و شرح اين سفر بي او رو براش به قصه بكشه و بگه كه بي حسين قدم از قدم گذاشتن براش مثل تيري بوده كه تو پاهاش فرو ميرفته. ميدونيد عزيزاي دلم كجاي اين قصه دل ياسهاي عاشقم رو بيش از بيش سوزونده بود ؟!!!

اونجايي كه خواهر داغ ديده به سر قبر برادر مياد و خودشو از شتر به زمين مياندازه و يه جمله ميگه كه دل همه قدسيان كباب ميشه ؛ ميگه : برادرجان! به خدا قسم اگه نامحرمي اينجا نبود پيراهنم رو بالا ميزدم تا ببيني با زينبت چه كردن.... اونم تويي كه طاقت نداشتي حتي يك روز هم زينبت رو نبيني چطور طاقت اوردي چهل روز بي خواهر سر به خاك گرم بزاري و آروم بگيري.

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي                      دل ز تنهايي به تنگ آمد اي دريغا همدمي

مهموناي خوش قدمم يه بار ديگه چهلم فراق خورشيد رو از طرف خودم و گلاي ياسم تسليت ميگم و آروزي قبولي عبادات و عزاداري هاي همه تون رو دارم .                 يا حق و حكايت همچنان باقيست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 23:13  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

سلام به همه عزيزاي دلم

نميدونم چرا از صبح هي دلم شور گلهاي ياسم رو ميزد همين بود كه سراسيمه خودمو به كلبه ياسهاي عاشق رسوندم و به محض ورود فهميدم راز اينهمه دلشوره چي بود! آره درست حدس زده بودم چشماي گلاي ياسم غرق خون بود و از فرط گريه ناله شون تو گلوشون خفه شده بود منو مي گيد انگار تموم دنيا آوار شد رو سرم و دو دستي به سرم زدم و دويدم سمتشون بماند كه چقدر اشك ريختم و ناله زدم و داغم تازه شد نمي دونستم چرا و به چه دليل ولي طاقت ديدن اشكهاي معصومانه شون رو نداشتم . يكم كه آروم شدم سرمو برگردوندم به سمت آسمون كه از پنجره كلبه هميشه ديدني بود ولي اون چيزي كه مي ديدم برام باور- كردني نبود حالا مي توستم راز اين همه غم و اندوه رو بفهمم چرا كه آسمون سرخ سرخ بود و انگارچشمه خون خورشيد سر رفته بود و تموم آسمون رو سرخ كرده بود، اينها كه چيزي نبود تازه ديدم كه دسته دسته فرشته هاي ملكوت بر سر و سينه زنان به طرف نينوا ميرفتند و اين وسط سيل تسليت بود كه روانه  آستان جانان ميشد و اينجا بود كه يادم به چهل گردش خورشيد افتاد و اون روز سياه سرخ كه گل ياس حقيقي عالم رو به عزاي غنچه هاي ناشكفته پرپرش  نشوند و امروز درست چهل جهان ماتم، چهل دنيا سوگ، چهل منزل اسيري،و چهل شيون فرياد تشنگي ازش ميگذره .

آره عزيزاي دلم ، مهموناي كلبه ياسهاي عاشق امروز دل حضرت زهرا (س) واسه غريبي  بانويي پرپره كه بعد از اون همه داغ و اسيري و محنت ، اين بار اومده با برادر درد دل كنه و شرح اين سفر بي او رو براش به قصه بكشه و بگه كه بي حسين قدم از قدم گذاشتن براش مثل تيري بوده كه تو پاهاش فرو ميرفته. ميدونيد عزيزاي دلم كجاي اين قصه دل ياسهاي عاشقم رو بيش از بيش سوزونده بود ؟!!!

اونجايي كه خواهر داغ ديده به سر قبر برادر مياد و خودشو از شتر به زمين مياندازه و يه جمله ميگه كه دل همه قدسيان كباب ميشه ؛ ميگه : برادرجان! به خدا قسم اگه نامحرمي اينجا نبود پيراهنم رو بالا ميزدم تا ببيني با زينبت چه كردن.... اونم تويي كه طاقت نداشتي حتي يك روز هم زينبت رو نبيني چطور طاقت اوردي چهل روز بي خواهر سر به خاك گرم بزاري و آروم بگيري.

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي                      دل ز تنهايي به تنگ آمد اي دريغا همدمي

مهموناي خوش قدمم يه بار ديگه چهلم فراق خورشيد رو از طرف خودم و گلاي ياسم تسليت ميگم و آروزي قبولي عبادات و عزاداري هاي همه تون رو دارم .                 يا حق و حكايت همچنان باقيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 23:3  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

خوب عزيزاي دلم  بابا سيد اين بار هم دست خالي نيومده به كلبه ياسهاي عاشق و و با كوله بار ي از خاطره ها اومده مهمون قلباي بزرگ و دريايي ياسهاي عاشق بشه. اين هم يه دست نوشته ديگه از خاطرات روزهاي سربازي هر چند كه قلم ما به پاي نوشته هاي بعضي از دوستان نميرسه ولي برگ سبزيست تحفه درويش :

 

باز هم يه صبح  جمعه ديگه از جمعه هاي عمرمون رسيد و آقامون نيومد ...  مثل اينكه داره برام عادت ميشه كه فقط جمعه ها صبح بيام سراغ دفتر دلم، شايد دليلش سكوت و آرامش و فارغ بودن از همه بالا و پايين رفتن هاي هفته روزاي هفته باشه و امروز يه دليل ديگه اي هم داره و اونم اينكه از ديشب ساعت 2 كه بيدار شدم براي پست نگهباني ديگه نخوابيدم ولي احساس خستگي هم نميكنم تا ساعت 4 كه پست داشتم بعد از اون هم يه سر رفتم حموم كه تو اين ساعت از هفت دولت آزاده و نياز به نامه و اجازه و هزار تا دنگ و فنگ ديگه نداره. بعدش هم كه سلف و نماز ، نماز كه تموم شد براي اولين بار توي مدت دوره دعاي ندبه رو توي حسينيه پادگان برگزار كرديم البته با تعداد محدود چونكه شركت در اون آزاد بود و خيلي ها ترجيح داده بودند كه از فرصت خواب صبح جمعه هاشون سود استفاده! رو بكنن. خلاصه جاتون خالي خيلي حال داد و بازم تا اونجايي كه يادم مياد اولين بار بود كه دعا رو خودم از اول تا آخر خوندم و برا همه هم دعا كردم.

هفته اي كه گذشت پر بود از سختيها و راحتيها، خنده ها و گريه ها، شيرينيها و تلخيها كه هرچي ازشون بگم كم گفتم ولي شيرين ترين اونا روز چهارشنبه صبح رقم خورد كه صبحگاه مشترك و عمومي پادگان بود. توي اين مراسم كه رسمي ترين برنامه پادگان به حساب مياد همه نيروهاي مسلح پادگان چه كادر درجه دار و چه سربازان وظيفه و چه سربازان آموزشي همه با سبك و سياق خاصي شركت ميكنند و شكل برگزاري اين صبحگاه بدليل حضور فرمانده يا جانشين فرماندهي پادگان، متفاوت از صبحگاه هاي روزاي ديگه هفته است. همه نيروها بعد از مراسم پر از دستور و پرقائده و قانون صبحگاه جلوي فرمانده رژه مي روند و زحمت يك هفته تمرين خودشون رو به نتيجه ميرسونند كه اگر مورد تاييد فرمانده قرار بگيره، ايشون با عبارت «گروهان خيلي خوب»اون يگان رو تشويق ميكنن و گروهان ما هم مستثني از اين قضيه نبود. من كه از شب قبل شايد هم روز قبلش نگران بودم و با توجه به تمرين عصر روز قبل كه خيلي جالب رژه نرفته بوديم كمي در دلم احساس اضطراب همراه با ناراحتي داشتم واسه همين هم دست نياز به دامن پادشاه كشورمون ايران، كه پرچم ايرانمون به افتخار او برافراشته است آقا علي بن موسي الرضا(ع) دراز كردم و صد تا صلوات نذرش كردم كه گروهانمون بيمه بشه.

توي ميدون صبحگاه قبل از اينكه به جايگاه برسيم به آقا التماس كردم و گفتم آقا جون من خجالت ميكشم بگم من سربازت هستم ولي تو نظرت رو از ما بر نگردون. جلوي جايگاه كه رسيديم ديگه بچه ها چون هم قسم شده بودن با تمام قدرت پاها رو بالا مي آوردن و محكم به زمين ميكوبيدن كه جايگاه به لرزه افتاده بود وقتي سرهنگ خسروي اين رو ديد چند بار ماشاءالله گفت و من كه تو همون حالت خشك نظامي اشك تو چشمام حلقه زده بود جواب «گروهان خيلي خوب» سرهنگ رو با نعره «الله اكبر خامنه اي رهبر» جواب داديم ولي توي دلم غوغاي قيامت به پا شده بود كه چقدر ما غلاماي بد و بي وفايي هستيم ولي در عوض چقدر اربابهاي خوبي داريم و قدرشون رو نمي دونيم.

خوب البته تلخترين خاطره هم كه نداشتيم شكر خدا ولي شايد بشه از برنامه كوه پيمايي و اردوگاه روز سه شنبه بعنوان سخترين خاطره هفته اسم بيارم كه حسابي حالمون رو انجا با بالا و پايين رفتن از تپه ها و كوههاي اطراف پادگان جا اوردن و صد البته كه سختي هاي همه اينها فداي يك لحظه سختيهاي اهل بيت امام حسين (ع) بشه.

 رژه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 3:1  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

سلام به همه عزيزاي دلم

نميدونم با چه رويي سلام كردم ولي همينو ميدونم تا تونستم عرق از چهار بستم سرازيره و نمي تونم تو چشماي ياسهاي عاشق نگاه كنم ولي چون كه وجدانم تو اين مدت بي كار ننشسته بود و منو تا سرحد مرگ رسوند ميخوام بگم با شرمندگي هر چه تموم تر خودم رو دوباره به كلبه ياسهاي عاشق رسوندم تا اگه از دستم بر مياد تلافي اين مدتي كه نبودم رو در بيارم . البته به قول يكي از خواهراي گلم محبوبه شب حالا هم از صبح تا حالا گرفتارم و دارم كلبه رو گردگيري ميكنم  و آب و جارو تا آماده پذيرايي از مهمونا باشه .

به هر حال من از همه عزيزام كه تو اين مدت برام پيام گذاشتن عذر ميخوام . خوب طبق قول و وعده اي كه داده بودم چند تا از خاطره هاي دوره آموزشي مون رو قرار بود بنويسم كه اين يكي از هموناست و انشاءالله بعد ها هم بقيه اش .

 

امروز جمعه و صبح 5:30 صبح هستش كه بعد از حدود 10 روز يا بيشتر اومدم سراغ دفترم . اين دومين جمعه پي در پي هست كه ما دوره مون شروع شدهو حسابي به قول بچه ها گفتني شيره مون رو كشيدن. آرزوي يك ساعت خواب راحت توي چشم بچه ها موج مي زنه. همه تقريبا همديگه رو تا حالا شناختن و گروههاي چند نفري دوستي تشكيل شده. هر بار كه مي اومدم بيام سروقت دفتر دلم چشمام نميگذاشت و حسابي تلافي خستگي يه روز كامل بدو بايست! و رژه و هزار نوع بالا و پايين پريدن رو سرم خالي ميكرد. اونم كه الان تونستم بيام اينجا بزاريد به حساب صبح جمعه كه استراحت عمومي داريم . توي اين چند روز فقط يه بار تونستم زنگ بزنم خونه اونم تلگرافي و خيلي فوري چرا كه هميشه پاي كيوسك هاي تلفن پادگان يكي دوتا دژبان قلدر ايستادن و نميگذارن كسي با خيال راحت تلفن بزنه.

اينجا كه هستيم بيشتر اوقات واسه خاطر اينكه فشار روحيم كمتر بشه سعي ميكنم به خدا پناه ببرم كه تنها راهش هم همينه و خلاصه اينكه الا بذكر الله تطمئن القلوب و اين وسط من هم مستثني از بچه ها نيستم كه حسابي دلم واسه يه لحظه ي خونه تنگ شده . حالا اگه خدا بخواد دوشنبه اي كه در راه است قراره 4-5 روز مرخصي بدن . همه بچه ها چشم اميدشون به همين چند روز مرخصي هست كه تا بلكه برن  تجديد روحيه اي كنن.

الان كه روي تختم دراز كشيدم دارم مينويسم به چهره بچه ها نگاهي مياندازم همه توي خواب ناز هستن و من  تنها بيدار ميبينم كه هر كي بيرون هر چي بوده، تمومم شده و اينجا همه يكرنگ و يكپارچه در كنار هم دوره سخت آموزش رو ميگذرونيم.

اينكه اومدم سراغ دفترم واسه خاطر اين بود كه حسابي ديگه به گلوم رسيده بود و نميدونستم بالاخره كي بيام سراغ دفترم . تموم فكر و ذكرم واسه خاطر مرخصي اينه كه  چطوري و با چه حالتي با مادر روبرو بشم كه مطمئنم نميتونم خودمو كنترل كنم و گريه ام ميگيره و به هر حال به اميد روز دوشنبه اين يكي دو روز رو هم ميگذرونيم تا ببينيم خدا چي ميخواد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 1:21  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

وقتي ياسهاي عاشق رو بوسيدم تنها چيزي كه تونست تو اون گير و دار بداد چشماي باروني ام  برسه چشمه اميد به روز وصال بود و بس . نميدونم چرا اينهمه دلمو برده ! آخه من كه داشتم صاف صاف زندگيم رو ميكردم !! نه نه نه ! راستش زندگي نه اعتراف ميكنم كه حالا زندگيه، اون وقتا يه مرده متحرك بودم ، حالا كه يه طعم خوش رو دارم تو رگهام احساس ميكنم زنده ام و دارم نفس ميكشم ، ولي آخه چرا اين همه نفسگيره و دردي داره كه دل رو ميسوزونه،باورش برام سخته باور كنم اين كه يواش يواش، دزدكي داره هي سرك ميكشه توي كلبه سوت و كور دلم خودشه يعني اين هون عطر گل ياسه ؟؟! آره خودشه ! خود عشقه؛با اون بوي بهشتيش و اينو ميتونم از سالها راه هم احساس كنم . خدايا چقدر احساس ميكنم حس بوياييم قوي شده!!! حالا ديگه بيناييم ضعيف شده و احساس ميكنم اين اشكامه كه امونم نميده و داره دسي دسي همه چيزو لو ميده . خوب ديگه دست روزگاره يه روز ميفهمي كه ديگه تو دامش اسيري و خودت هم نفهميدي چطوري  سر و كارت به كلبه ياسهاي عاشق كشيده شده .

سلام به عزيزاي دلم

نمي دونم چي شد كه خط خطي هاي دلم يه باره زير و رو شد واين حرفا رو زدم . آخه ميدونين چيه ؟

اين كه ما آدما از يه لحظه بعدمون هم خبر نداريم همينه كه زندگي پره از لحظه هاي ناب و جاويدانه كه هرچي گرد روزگار روش بشينه، هيچ وقت اون درخشش و سوسوش رو از دست نميده . خُب و يكي از اون لحظه هاي به ياد موندني اون وقتيه كه احساس ميكني يه جورايي اون ته ته هاي دلت يه خبراييه و يه چيزي باعث شده هواي شهر دلت حسابي گرد و خاكي بشه. يه حس ناشناخته ، ولي در عين حال شيرين  و دوست داشتني خواب رو از چشمات ميگيره و هي دوست داري بهش فكر كني و تو آسمون خيالت از پله هاش بري بالاي بالاي بالا ... اونقدر بالا كه ديگه هيچي اونجا نباشه بجز تو و خيالت ... نميدونم ميتونم حسم رو به دلاي عزيزام گره بزنم يا نه ولي همين حرف دلمه كه اميدوارم زيادي وراجي نكرده باشم .

امشب دلم  يه جوريه ، نميدونم چه جوري !!! البته يه چيزي به ذهنم ميرسه و اونم اين هواي بارونيه كه از صبح تا حالا يه حال و هواي ديگه اي به احساسم داده و قلمم رو وادار به نوشتن كرده و خوب ميدونم كه خوب جايي رو واسه دلگويه هام انتخاب كردم. آره پيش گلاي ياسم ؛ همونايي كه هيچ وقت تنهام نگذاشتن و نميگذارن.

بيشتر اين حال و هوا رو هم مديون حس و حال و شور احساس عاشقونهاي دوستاي گلم هم هستم كه توي وبلاگاشون يا همون كلبه هاي عشقشون منو راه ميدن و وقتي ميرم به مهمونيشون اونقدر با عاشقونه هاشون پذيراييم ميكنن كه ديگه هيچي به جز اشك ندارم كه پاسخشون بدم . به هر حال همه عزيزايي كه اينجا اسمشون توي طاقچه كلبه ياسهاي عاشق گذاشته شده و هميشه هم ميان اينجا مهموني واسم از چشام محبوب ترن و يه دنيا گل خوشبختي رو واسشون دعا ميكنم .

داداش سيدتون رو از دعا فراموش نكنين . راستي قسمتهاي ديگه از خاطرات سربازي هم هنوز يادم نرفته و به فكرش هستم ولي هر وقت ميام بنويسم ميبينم دفترم دم دستم نيست . بهتون قولشو ميدم كه اين يكي دوتا خاطره رو هم بنويسم .

يا حق و حكايت همچنان باقيست

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 2:51  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

سلام به عزیزای دلم

خوب مثل اینکه روزایی که نبودم یاسهای عاشق کارای زیادی کردن و من اینو از چشمای پر از شوق شون حس کردم.خوب فهمیدم که چقدر کبوترای عاشق رو جلد خودشون کردن و این رو از شمار دسته گلهای یادگاری دوستان که اومده بودن مهمونی ، می شد فهمید. من که دیگه کم اورده بودم فقط اشک بود که از چشمه چشمام میجوشید و خدا رو واسه خاطر این حال و هوای عاشقونه که توی کلبه یاسهای عاشق آشیونه کرده ، شکر می کردم.

دوستای مهربونم و هم نفسای تک لحظه های عشقم  !

عيدتون مبارك . بيايد امشب حال و هواي عيد رو كه داره از در و پنجره سرك ميكشه تو كلبه دلامون  ديگه نگذاريمش در بره و همونجا زندانيش كنيم. چقدر قشنگه اين حس و حال، كه همش احساس كنيم قربوني راه عشقيم و همينه كه توي شهر دلامون هميشه عيده.

همونطوري كه قولش رو داده بودم امشب ميخوام يكي از نوشته هاي دوره آموزشمون رو بنويسم . هر چند كه ممكنه جذاب نباشه ولي از اونجايي كه ديدم هر چي كه شنيده بودم و ديگه با تموم وجودم توي اين دوماه حس كردم و خيلي چيزا رو فهميدم. راستش از اول قصد داشتم روز نويسي كنم و هر شب ، خاطرات اون روز رو بنويسم ولي ديدم نميشه و بعد از يكي دو روز اول ، فقط صبح هاي جمعه  تونستم بنويسم .

حالا ابتدا خاطره روز اول و دوم و مينويسم تا بمونه چند تا جمعه كه اونا رو هم بعدا كم كم براتون تعريف ميكنم.

روز اول

با بچه ها از ماشين كه پياده شديم حال  و هواي پادگان و جو جدي و خشك سربازي  مثل پتک خودشو تو سرم زد و فهمیدم هرچی که تا حالا شنیده بودم و به زبون آورده بودم راست راست بوده.

جلوی دژبانی حسابی همه رو به صف کردند و به بعضی از اونایی هم که همچین تنشون می خارید کلی تشر زدند. حدود یک ساعتی اونجا روی زمین نشسته بودیم که صف به صف وارد سالنهایی شدیم که جلو دژبانی بود و همه رو اونجا از فرق سر تا نوک پا بازرسی میکردند.

بعد از بازرسی سربازهای دژبان که کم و بیش ناخنک هم میزدن به خوراکیهای بچه ها به طرف ساختمونهای گردانها که از پیش تعیین شده بود راه افتادیم.حدود یک کیلومتر راه بود ، اونقدر اینجا و اونجا به خط شده بودیم و روی پا به حالت نظامی نشسته بودیم که پاهامون توی پوتین زق زق میکرد.فکرای مختلفی توی مغزم رژه میرفتن ، حرفای مختلفی که از این واون شنیده بودم و سربازهای قدیمی رو که می دیدم آینده ای مه آلود جلوی چشمام به نمایش می گذاشتند.

به هر حال اومدن سراغمون و بعد از حدود 5/4 ساعت معطلی و بلاتکلیفی یعنی 5/11 شب پتوهامون رو تحویل دادن و وارد خوابگاه شدیم. الان هم با این که خاموشی زدن ولی دلم نیومد اولین شب رو نیام سراغ دفترم. تا فرداشب یا حق .  27/7/1386

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 22:40  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

سلامی چو بوی خوش آشنایی          بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان            بر آن شمع خلوتگه پارسایی

سلام به همه عزیزای دل و همنفسای یاسهای عاشق

سید باغبون یاسهای عاشق یه بار دیگه برگشته تا بعد دوماه و اندی دوری و دلتنگی، کلبه یاسهای عاشق رو آب و جارو کنه . اونم واسه کی واسه چشمای منتظر و یه عالمه دوست داشتنی دوستای یاسهای عاشق. واقعا نمیدونم با چه زبونی از اینهمه مهربونی و لطف دوستان که یاسهای عاشق رو تو این مدت تنها نگذاشتن، تشکر کنم. فقط میتونم قدمای نازنین داداشها و آبجی های گلم رو که کلبه ما رو صفای خاصی دادن ببوسم.اومدم بگم جشن بازگشت با حضور همه دوستان به مدت یک هفته تو کلبه یاسهای عاشق بر پاست از همه عاشقان بی دل دعوت میشه تا با حضور توی محفل ما یه دنیا دل تنگی داداشتون رو به پایان برسونید.  چشم انتظاری ها به سر رسید و باز برگشتم تا واسه گوشهای دلتون قصه یاسهای عاشق بگم . اینو برای اطلاع دوستای گلم بگم که  تو این مدت دوره ضرورت دوماهه خدمت مقدس سربازی رو میگذروندم و خدا رو شکر بقیه اش رو معاف شدم و همین دو ماه رو داشتم که به سلامتی تموم شد و از این به بعدش رو باید توی سنگر دیگه سرباز آقای غائب از نظرها باشم.

متنی رو که در ادامه با عنوان «یاد باد آن روزگاران...» نوشتم چکیده ای از نوشته های اونجاست که حالا بعد ها خاطراتی از اونجا برای عزیزای دلم مینویسم . این متن رو شب خاطره یعنی آخرین شب حضور در پادگان تو مراسم شب خاطره خوندم و اتفاقا بر خلاف انتظارم با استقبال گرمی از طرف بچه ها و فرمانده هامون  مواجه شد و همه منو شرمنده خودشون کردن.

 

یاد باد آن روزگاران ...

آموزش را آموخته هایی برایم بود که در جای جای قالیچه احساسم نقش بسته و هر لحظه برجسته تر میشود. نمیدانم از چه و کجای این قالی سلیمانی بگویم که مرا به پرواز بر فراز زمان در نیاورده باشد!آری زمان، همان واژه ای که اینجا،در این شهر و در این وادی بیشتر با آن سر و کار داری و اینجاست که در میابی قدر طلای وقت را، قدر گوهر ثانیه ها را و دقیقه دقیقه عمر را که با چه نیت و هدفی به دست گذر میسپاری.نمیدانم! در این مدت آیا هیچ با خودمان به خلوت رفته ایم که اگر احساس پوچی داریم،دلیلش را باید در هدف آمدن مان به اینجا، جستجو کرد؛ که البته هر چه بیشتر هدفها رنگ و بوی خدایی خود را از دست می دهند احساس پوچی و ناامنی روانی بیشتری به ما هجوم می آورد.

ولی از همه اینها که بگذریم، آموزه های آموزشی شبانه روز از جلوی چشمانم رژه می روند و با ضربه پا و نظربه آینده ای راست و صاف و روشن خودشان را هدف سیبل افکارم میکنند.

 

آری! در کوهپیمایی آموختم که در پستیها و بلندیها، سربالایی ها و سرازیریهای زندگی پایم را جای پای اعتماد به دوستی بگذارم که خود او فداکارانه زودتر از من پای در موانع و سختیها میگذارد.

 

آری! در رژه آموختم که در ضربه پا محکم تر و ثابت قدم تر از همیشه به استقبال مشکلات و ناملایمات زندگی بروم و کمرم را زیر بار سنگین مسئولیت خم نکنم.

 

آری! در میدان تیر آموختم که در میدان تیر زندگی همیشه همه تیرهای آرزو به سیبل واقعیت نمی خورد ولی در عین حال باید آماده جمع کردن پوکه های احساسات نا امید کننده بود و به آنها مجال پرتاب شدن در فضای ذهن را نداد.

 

آری! از بیدارباش آموختم که این حال و هوای سحرو سحر خیزی است که از خواب غفلت برپا میزند و دل را هوایی کوی یار میکند و چه توفیقی از این بهتر هر چند که اجباری باشد.

 

آری! در دعای کمیل آموختم که در حسینیه دل شبهای جمعه سر به آستان جانان بگذارم و بی پناه، به پناه

بی پناهان، پناه آورم....

و آموزه های آموزشی نه در حد و شمار آید و نه حوصله دوستان مجال بیش از این دهدم.

امید است که با چشمداشت به فرداهای روشن زندگی مان روز به روز ثابت قدم تر به سوی هدفهای بالاتر برویم.

یا حق و حکایت همچنان باقیست....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 7:44  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

سلام به همه عزيزاي دلم و هم نفساي شبهاي تنهايي

هر چي سعي كردم جلو خودمو بگيرم و نيام به ديدن گلاي ياسم ولي نشد كه نشد. يه دل ميگفت نرو تا دوباره

داغ دلت تازه نشه و راحت تر بتوني سفر رو آغاز كني و از اون طرف يه دل ديگه ميگفت :آخه تو چطور

دلت مياد بدون خداحافظي برداري بري هر چند كه دو ماه ديگه برميگردي. آخرش پا شدم اومدم اينجا تا با

همه خدا حافظي كنم و روي تك تك گلاي ياسم رو بوسيدم و بوييدم . همشون رو به خداي عاشقا سپردم . در

حالي كه اشك تموم وجودمو گرفته بود سعي كردم به روي خودم نيارم تا دوباره چشماي اونا رو باروني

نبينم .

دوستاي خوب و مهربونم ؛ از همتون حلاليت ميطلبم و ازتون ميخوام كه داداش سيدتون رو اگه خطايي

چيزي ازش سر زده ببخشيد. قول ميدم همينكه برگشتم خبر بدم و يه مهموني مفصل تو كلبه ياسهاي عاشق

راه بندازيم. داداش كوچيكتون داره ميره به يه دوره دوماهه آموزشي نظامي كه همه ما مردها تو ايران اونو

تجربه ميكنيم . البته گفتن اين نكته هم خالي از لطف نيست كه از خدمت معاف شده ام و فقط همين دو ماه رو

بايد برم و انشاءالله بعدش تمام .

ديگه سر و چشم عزيزاي دلم رو درد نميارم و اين شعر رو كه از مولوي هستش به همتون تقديم ميكنم.البته

فكر ميكنم بهزاد خواننده قديمي و اصيل خودمون هم با صداي خاطره دارش اينو خونده . منو كه به آسمونا

برد الهي كه شما رو هم ببره:

صبح سعادت

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

 

نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

 

درج عطا شد پدید غره دریا رسید

 

صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

 

هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست

ما به فلك مي رويم، عزم تماشا، كه را ست؟

ما به فلك بوده ايم، يار ملك بوده ايم

باز همانجا رويم، جمله كه آن شهر ماست

خود ز فلك برتريم، وز ملك افزون تريم

زين دو چرا نگذريم؟ منزل ما كبرياست

 

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست

 

این خرد پیر کیست این همه روپوشهاست

 

چاره روپوشها هست چنین جوشها

 

چشمه این نوشها در سر و چشم شماست

 

خدا حافظ

تو را من چشم در راهم

رد پا

رد پا 2

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 3:11  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام

ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود

حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است

دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است

بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد

حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد

حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق

گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق

                                       ‹‹خروش››

بنام حضرت دوست،كه هرچه هستيم از اوست

سلام به گلاي ياسم ؛ همدرد هاي دل تنگي هام، و همنواهاي ناله هاي غريبانه ام

نميدونم از صبح تا حالا دارم اين پا و اون پا ميكنم كه چطوري بهتون بگم. چطوري خبر دوري رو بهتون بدم كه شوك زده نشين. بخدا طاقت اشكاي نازنينتون رو ندارم و حتي فكر اين  كه ببينم حتي لحظه اي پژمرده باشين ، تا  جنون ميكشونه قلبم رو... خدايا بخداييت قسم؛ اگه ميدونستم دوري اينهمه دردناكه حتي براي مدت نه چندان طولاني، اصلا از روز اول پامو هم تو كلبه ياسهاي عاشق نميگذاشتم چه برسه به امروز كه بايد غزل خداحافظي بخونم.

سلام به همه دوستاي خوب و گلم ،اونايي كه در همه حالتها، شاديها و غمها، اشكها و لبخندها ياسهاي عاشق رو مثل پروانه هاي پر سوخته تنها نگذاشته اند. اينبار با كوله باري از حرف اومدم و نميدونم از كدومشون بگم ....

از خدا پنهون نيست، از شما چه پنهون داداش سيد تون داره واسه دو ماه به يه سفر دور اما واجب ميره كجاش هم باشه براي بعد از روزي كه انشاءالله بر گشتم. اين از اوليش كه نفسمو توي سينه حبس كرده و نميدونم چي بگم از اينكه بايد يكي دو ماه دوري عزيزاي دلم رو تحمل كنم .

خوب دوميش هم اينه كه امروز13 مهر 1386 ساعت 11:30 صبح يه سال ديگه از سالهاي عمرم شروع ميشه و من هنوز توي حسرت سالهاي از دست رفته دست و پا ميزنم و وقتي با خودم حساب و كتاب ميكنم ، ميبينم خيلي از كارا رو واسه ياسهاي عاشق نكردم در حالي كه ميتونستم و خيلي حرفا رو ميتونستم بزنم و يا نزنم ولي برعكسش انجام دادم و همينه كه خيلي روم نميشه چشم تو چشماشون بندازم و ازشون حلاليت بطلبم.

سوميش ديشب شب قدر بود و نميدونم كه قدر دونستم يانه؟؟! خدايا از ما كمترين ها را بپذير كه اگه تو رد كني فاتحه مون خوندست. خدايا ديشب تقدير يكسال ما نوشته شد و رفت واسه امضا كه ميدونم من روسياه پيش مولا شرمنده ام و خيلي دلش رو خون كرده ام و ... خدايا تنها راه نجاتم تويي بازم اين تويي كه آبروم رو حتي پيش امام زمان هم نگه ميداري و نميگذاري با صورت بخورم زمين. نميدونم با چه زبوني ازت تشكر كنم....

چهارميش اينكه ديشب درست اولين سالگرد از دست دادن بي بي مهربون و خوش نام نشونم ، مادر بزرگم بود كه سال گذشته دقيقا طبق آرزويي كه هميشه به زبون مياورد او غروب شب قدر ،شب بيست و سوم ماه رمضون چشماشو روي اين دنيا بست و كوله بارشو واسه سفر برداشت و رفت. او كه توي روستا به حاجيه بي بي معروف بود هميشه دغدغه باز كردن گره از كار اين و اون رو داشت. روحش با اجداد طاهرينش محشور، واسه شادي روح پاكش و همه اموات صلواتي هديه ميكنم....

و در آخر هم درد هميشگي همه عاشقا كه باز صبح جمع شد و نيامد او ...

انتظار موعود

تمام خاك را گشتم به دنبال صداي تو

ببين باقي است روي لحظه هايم جاي پاي تو

اگر كافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم

چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو

دليل خلقت آدم، نخواهي رفت از يادم

خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جاي تو

صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود

پر از داغ شقايق هاست آوازم براي تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم

كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم

مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاي تو

يوسفعلي مير شكاك

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 6:45  توسط <-باغبون ياسهاي عاشق سيد -> | 
 
كلبه ياسهاي عاشق
نامه هاي عاشقانه
پستوي عشق
درباره ياسهاي عاشق
ياحق درباره گل عشق، ياس هرچه كه بگوييم كم گفته ايم ولي همين بس كه گل ياس نماد ياس خشبوي عالم يعني بانوي احساس حضرت زهراست... حقير بنده سراپا تقصير سيد محمد شريعت زاده اهل بندر بوشهر و ساكن بوشهر و دانشجوي سال آخر زبان و ادبيات عرب هستم. اينبار با گل ياس آمدم تا شود و چه درافتد يا حق و حكايت همچنان باقيست

دفتر خاطرات گذشته
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
شكوفه ياس
بوسه عشق
خزان بهار زندگیم
سمیرای تنها
دعا و مناجات
من و دل
كوچولوهاي آسماني
عشق
محبوبه شب
كلبه جنگلی
مي نوش كه عمر جاودان خواهي يافت
تك ستاره قلب تنهاي من
2+2=5 به کس چه مربوط!؟
من و دلم
تنهايي من
نمي دونن تو بهونه مني
پرستو
حصار سكوت
آشيانه شعر
مهرباني آمد و آيينه شد
گل محبوبه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان